یادگیری به روش شرطی سازی خوب است یا بد؟

یادگیری به روش شرطی سازی خوب است یا بد؟

فکر کنید سال 1961 هست. دارین اطراف دانشگاه استفورد پرسه میزنین. دنبال یک ساندویچی چیزی می گردین که بخورین و یهو از کنار اتاق مخصوص رد میشین که در یک لابراتوار خاص قرار داره. و چشمتون به چیزی می خوره که یه جورایی ترسناکه. زنی رو می بینین که داره به گردن متورم یک دلقک به نام بوبو مشت میزنه. بارها و بارها مشت میزنه به گردنش.

اونجا لابراتوار افسانه ای آلبرت باندورا ی روانشناس بود. در سال 1961 اون درباره ی یکی از مهم ترین پدیده های روانشناختی مطالعه می کرد. ببینین، زمانی که اون زن داشت دلقک بزرگ بادی رو خفه می کرد یه بچه اونجا ایستاده بود و نگاهش می کرد. بعد از حدود 10 دقیقه تماشای نمایشِ زدن این دلقک، این بچه به اتاقی برده شد که چر از اسباب بازی های جالب بود که به زودی بازی با اونا تموم شد و بچه رو به جایی بردن که با دلقک بوبو تنها شد. و باندورا داشت نگاه می کرد چه اتفاقی می افته. و خب آره، چیزی که اتفاق افتاد یه جورایی ترسناک بود.

بچه هایی که هنگام زدن دلقک توسط زن به اون نگاه می کردن، خیلی زیاد از خشم زن تقلید کردن – لگدش میزدن، بهش مشت میزدن، پرتاب اش می کردن یا حتی سعی در زدن بوبو با یک چکش داشتن. اما بچه های دیگه ای که بزرگترها رو دیده بودن که رفتار خوبی با عروسک داشتن، یا اصلا اون رو نادیده می گرفتن پاسخ مشابهی نسبت به اون یکی گروه ندادن. شاید حالا نتایج باندورا قابل پیش بینی باشه اما در اون روزها این نتایج دیدگاههای رفتارشناسانی که ما هفته ی پیش ازشون صحبت کردیم به چالش کشیدن. – دیدگاههایی که می گفتن یادگیری به تنهایی وابسته به شرطی کردن و ارتباط دادن، پاداش یا جزا میشه. تحقیق باندورا بر این که چطور مشاهده و تقلید از رفتار یک نفر می تونه اتفاق بیوفته تمرکز داشت.

و اگر این مسئله به نظرتون واضح میاد، باندورا رو دارین تا بخاطرش ازش تشکر کنین. تحقیق او به تکامل در روانشناسی تجربی سرعت بخشید و اون رو از رفتارگرایی مطلق به یادگیری شناخت اجتماعی تبدیل کرد. با این که بسیار به رفتارگرایی نزدیک بود، مدل های شناخت اجتماعی به شکل اساسی جوانب جدیدی رو به اون چیزهایی که اسکینِر و واتسون و پاولوو در دوستان پر دار (پرندگان) و خز دارشون دیده بودن اضافه کردن.

به عبارت دیگه، این به ما نشون داده – درست مثل این که راههای زیادی برای زدن دلقک وجود داره، راههای زیادی هم برای یادگیری فرد وجود داره.

 در شرطی کردن کلاسیک، این به معنای مربوط ساختن یک محرک با نوعی پاسخ غیرارادی است. – همه ی سگ ها در مقابل پدیده ی صدای زنگ بزاق ترشح می کنن. – در حالی که شرطی کردن کنش گر بین محرک و رفتار عمدی رابطه ایجاد می کنه. – مثل این که موش برای گرفتن اسنک خوشمزه اهرم رو فشار میده یا از قفس بیرون می پره تا از شوک الکتریکی فرار کنه.

و همه ی این ها عالی و خوب هستن. اما اگر یادگیری فرایند آموختن و حفظ یک رفتار یا اطلاعات جدید هست، پس آزمایشات باندورا به ما نشون داد که شرطی کردن با پاداش های خارجی، مجازات، و یا محرک های دیگه تنها راه ممکن نیست. انکارش خیلی دشواره که خیلی از حیوانات قابلیت یادگیری یک سری چیزهای مشخص رو با استفاده از این ارتباط دارن. اما در نقد هایی از ادعای رفتارشناسانی مانند پاولو، واتسون و اسکینر مشکلاتی وجود داشت، وقتی حرف از یادگیری می شد، زیاد اهمیتی نداشت که از موض ها حرف میزنید یا کبوتر یا آدم ها – همه مثل هم بودن.

چون خیلی از تحقیقات نشون داده بود که قابلیت شرطی کردن یک حیوان در واقع در اثر ساخت زیست شناسی اش محدود میشه. این داستان رو در نظر بگیرین: مثلا من بعد از این که با دوستم برنیس یک خرچنگ خام به بزرگی کله ام خوردم به شدت دچار مسمومیت غذایی شدم. شاید دیگه برای یک مدت خیلی خیلی طولانی نخوام به خرچنگ ها دست بزنم چون بو و مزه ی اونا منو یاد بو و مزه ای میندازه که من رو به اون حال انداخت – منظورم زمانیه که داشتم همه اش رو بر می گردوندم. اما این به معنای بالا آوردن من با دیدن برنیس یا صدای آلونک های ساحلی نیست چون اونا داشتن توی رستوران بازی می کردن.

انسان ها از نظر طبیعت اولیه ی خودشون، بیشتر به چشیدن بی میلی پیدا می کنن تا دیدن و شنیدن. از طرف دیگه حیواناتی که نگاه گرا هستن مانند پرندگان، ممکنه از نظر زیست شناسی غذای بد رو با نگاه تشخیص بدن، چون اونا اینطوری شکار می کنن و خوراک پیدا می کنن. از قرار معلوم اونا به رستورانایی میرن که موسیقی بهتری پخش می کنه. به هر حال همه ی اینا به ما میگن که گونه های مختلف می تونن به راحتی ارتباط هایی رو یاد بگیرن که به اونا کمک می کنه رشد کرده و بیشتر عمر کنن.

همه ی این ارتباطات به یک اندازه یادگرفته نمیشن.. اگر بخوایم به یک کبوتر یاد بدیم که فلان چیز رو در ازای یک پاداش خوراکی از روی زمین برداره راحت تر این کار رو انجام میده تا در ازای دادن اون خوراکی بال بزنه. چون برداشتن و نوک زدن یک رفتار طبیعی برای یک کبوتر به حساب میاد. به همین طریق، اگر بخوایم به پرنده یاد بدیم که برای دریافت نکردن شوک بالهاش رو بهم بزنه خیلی سخت تر میشه تا فلان چیز رو برداره تا شوک دریافت نکنه، چون پرواز کردن برای دوری از خطر طبیعت کبوتر به حساب میاد.

البته این روابط یادگرفته شده در انسان ها دشوارتر هست. چون چیزی که ما یاد میگیریم فقط روی رفتار خودمون تاثیر نمیذاره بلکه رویکرد ما رو شکل میده. شناخت ما که همون افکار، دیدگاهها، و انتظارات ماست، برای یادگیری مون مهمه. دقیقا مثل زمینه ی اجتماعی که باندورا اون رو کشف کرد. بنابراین روش ازمایشات شرطی کردن توسط پابلو که عوامل شناخت اجتماعی رو نادیده می گرفت، می تونه به شدت به مشکل بخوره. برای مثال، زمانی که کسی برای ترک اعتیاد به مشروبات الکی تحت درمان قرار می گیره ممکنه مشوبی رو بهش بدن که مواد تهوع آور در اون ریخته شده باشه. طبق مدل شرطی کردن نوع کلاسیک مطلق، اون فرد نوشیدن اون رو مساوی با حالت تهوع می دونه.

اما مغز می تونه با این رابطه کنار بیاد اگر بدونه که این دارو به اون اضافه شده و این خود الکل نیست، این ماده ای هست که باعث بیماری میشه. گاهی ما می تونیم درباره ی این روابط چیزای دیگه رو در نظر بگیریم. و به همین ترتیب، زمینه های اجتماعی فرد مثل دوستان، سنت های خانوادگی، یا عوامل استرس زای زندگی می تونن چیزی مانند مصرف الکل رو خیلی بیشتر از مجازات با یک قرص تهوع آور تقویت کنن.

علاوه بر این، ما یادگیری های نهفته ای هم داریم که ازشون خبر نداریم. تا به حال در یک شهر جدید قدم زده این و یک نفر ازتون آدرس پرسیده؟ و شما از خودتون متعجب میشین که چزور به یک توریست آدرس پارک رو دادین. این به خاطر اینه که ما مدام در حال تکامل نقشه های شناختی یا تجسم ذهنی از اطراف مون هستیم بدون این که به خودمون بگیم باید این کار رو انجام بدیم.

همه ی ما آزمایشاتی رو که در مارپیچ انجام شده رو دیدیم: خب، این ها به ما نشون میدن که حتی موشها هم این نقشه های شناختی رو تکمیل می کنن تا بفهمن چطور باید از اون عبور کنن حتی اگر هیچ پاداشی در انتها وجود نداشته باشه. و روزها بعد زمانی که اون ها در نهایت غذایی که در آخر مارپیچ قرار داره رو به دست میارن، سریعا همه ی یادگیری هایی که در طول مارپیچ داشتن رو نشون میدن، سریع تر از موش هایی که در طول مسیر مرتب پاداش دریافت کرده ان. بنابراین یادگیری فقط به معنای رابطه ی بین یک پاسخ با یک پیامد نیست.

تفکر هم اتفاق میوفته. و این نوع از تفکر هم بخشی از یادگیری نگرشی به حساب میاد که در اصل با مشاهده ی دیگران اتفاق میوفته یا با تاثیر گرفتن از اون ها به روش های دیگه. چون نیازی به تجربه ی مستقیم ندارین تا یاد بگیرین. می تونین به راحتی وارد حرفه ی مدلینگ بشین – منظورم نمایش مدلینگ نیست. منظورم مشاهده و تقلید رفتارهای خاص دیگرانه. موش ها، کلاغ ها، کبوترها، میمون های نخستین و بقیه ی حیوانات از طریق تقلید کردن یاد می گیرن. شامپانزه ها یاد میگرن چطور به این شکل مورچه ها رو از لانه بیرون بکشن. یک تحقیق نشون داد که میمون های رزوس بعد از درگیری دیرتر از بقیه آشتی می کنن مگر اینکه طوری بزرگ شده باشن که بخشیدن دیگران رو یاد گرفته باشن تا زودتر آشتی کنن.

البته که ما انسان ها چیزهای زیادی از مدلینگ یاد می گیریم – منظورم اینه که بیشتر فرهنگ معروف ما بر اساس اون بنا شده: واژه های خودمونی جدید، شلوارهای جین تنگ، گرایش های غذایی، وروجک های بازیگوش – همه ی اینا دارن در تمام دنیا مشاهده و تقلید میشن. بنابراین خیلی اهمیت داره که مشاهدات اجتماعی رفتار رو به خصوص در کودکان شکل میده. حالا دوباره بر می گریدم سراغ بوبو، سراغ این حقیقت که ما با تقلید یاد می گیریم حتی زمانی که چنین قصدی نداریم. به نظر می رسه خیلی درونی باشه اما تا زمان آزمایش معروف باندورا این مسئله به شکل علمی مطالعه نشده بود.

منظورم اینه که این بچه ها فقط با چند تا مشت شروع کردن به خشونت علیه بوبو، اما با زبان غیر دوستانه و یا حتی استفاده از چیزهایی مثل اسلحه های اسباب بازی که قبلا علاقه ای بهشون داشتن باهاش درگیر شدن چون اونا رفتار خشونت آمیز رو در قالب یک مدل دیده بودن. و از زمان باندورا فناوری به کمک کرده تا عمیق تر به این مسئله ی پویا نگاه کنیم. برای مثال در تصویربرداری عصبی از آدم ها نشون داده شده که حتی زمانی که فردی یک نفر دیگر رو نگاه می کنه به خصوص کسانی که با خون نسبتی دارن، نوعی پاداش، امتیاز، هدف یا همچین چیزی رو در دستگاه پاداش مغز اش نیابتا دریافت می کنه. محققان ایتالیایی

در اوایل دهه ی 1990 این مسئله رو به صورت تصادفی کشف کردن. اون ها در حال مطالعه روی سیگنال هایی از بخش های اصلی مغز میمون در یک لابراتوار بودن که مربوط به برنامه ریزی و انجام می شد. وسیله ی نظارت مغز میمون زمانی که چیزی شبیه یک میوه رو برداشت و خورد، به لرزه درومد. اما در یک روز گرم، یک محقق در حالی که یک بستنی قیفی رو لیس میزد، برگشت و ناگهان دید که وسیله ی نظارت مغز حیوان به لرزه درومد چون میمون اون رو نگاه می کرد. و مغز اون طوری عمل می کرد که انگار اون داره بستنی رو لیس میزنه.

خیلی از دانشمندان شک کردن که شاید این در اثر کارکرد یک نوع سلول ناشناخته در مغز هست که از نورون های عصبی تقلید کرده. این سلول زمانی که فرد کاری رو انجام میده یا کس دیگه ای رو نگاه می کنه که کاری رو انجام میده فعال میشه. تحقیق نورون تقلید کننده هنوز تازگی داره و هنوز داریم ازش یاد می گیریم و اون رو با کار اولیه ی باندورا ترکیب می کنیم. این نشون دهنده ی یک رابطه ی قوی بین مشاهده، تقلید، و یادگیری هست. بنابراین نکته اینه که: مدل ها یا نمونه ها مهم هستن.

اگر بخواین می تونین ازشون تقلید کنین؛ حرف من اینه که یادگیری مشاهده ای و اجتماعی خیلی زود شروع میشه و رفتارهای والدین نقش نمادین پر قدرتی رو ایفا می کنن. نمونه های مثبت، حمایت کننده و دوست داشتنی معمولا رفتارهای مشابهی رو برای دیگران تلقین می کنن. همونطور که نمونه های منفی و خشن می تونن اثرات ضداجتماعی رو ایجاد کنن. و طبق چیزی که قراره بعدا راجع بهش صحبت کنیم، اون چیزی که ما به عنوان کورک می بینیم، حس می کنیم و یاد می گیریم، در بزرگسالی به راحتی تغییر نمی کنه.

جورج برنارد شاو، بزرگ ادبیات می نویسد:" تقلید فقط صادقانه ترین شکل چاپلوسی نیست – صادقانه ترین شکل یادگیریه!" و جناب چسترفیلد، سیاستمدار انگلیسی گفت:" در حقیقت، بیش از نیمی از آنچه هستیم تقلید است." حتی اگر نصف این ایده ها واقعیت داشته باشن، باز هم درس بزرگی برای این هست که بدونین چه کسی رو برای گذروندن زندگیتون انتخاب می کنین و انتخاب می کنین چطور عمل کنید. 

چه امتیازی به این مقاله می دهید؟
1
2
3
4
5
averageامتیاز: 0
sigmaمجموع آرا: 0

ایشان مترجم و مولف مقالات علمی سایت چگانه هستند.

تعداد کل مقالات: 243
تعداد کل نظرات : 29
تعداد کل آرا: 398
تعداد کل بازدیدها: 89630


نظرات کاربران


(فیلد اجباری)
(فیلد اجباری)
(فیلد اجباری)