چگونه معجزه و نیروی ماوراء خداوند را در زندگی خود ببینیم ؟

چگونه معجزه و نیروی ماوراء خداوند را در زندگی خود ببینیم ؟
تاریخ انتشار : به روز رسانی : 1398/04/06

معجزات خداوند در زندگی همه ما اتفاق می افتد اما ما ، نمی بینیم ، چون . . . 

بنام خداوند بخشنده و مهربان

 

سرم را میان دو دستم گرفته بودم و در افکار خودم غوطه ور بودم که ، ناگهان نیرویی عجیب و غیر قابل کنترل در

ذهنم نفوذ کرد و افکارم را بر هم زد ، هرچه تلاش کردم دوباره به اونا نظمی بدم ، نتیجه نمیگرفتم و با هر تلاشم

نفوذ اون نیرو قوی و قویتر میشد تا جائیکه تسلیم شدم .

خودم را در مقابل آن نیرو رها کردم و سعی میکردم بفهمم که چه اتفاقی در شرف وقوع هست و در ذهن من چه

چیزی میگذرد ، کم کم بدون اینکه خودم اراده کنم ، افکاری در مغزم نمایان شد و بطور محسوس چیزهایی به خاطرم

می آمد . پس از چند لحظه اتفاقاتی که حدود سی سال از اون میگذشت و فکر میکردم بکلی از ذهنم پاک شده به

آرامی برایم مرور شد ، در واقع کسی اونا رو برام مرور میکرد ، ناگفته نماند کمی دچار ترس و وحشت شده بودم

حالت عجیبی داشتم ، این سوال برایم پیش آمد که ، چطور ناگهانی و بدون هیچ پیش زمینه ای این افکار به ذهنم

وارد شد ، و خیلی زود اون حس عجیب که حالا میدونستم چیه جایگزین افکارم شد .

با شگفتی و بی اختیار به یک نقطه خیره شدم  ، مانند کسی که هیپنوتیزم شده باشد ، بدون حرکت ، فقط اتفاقی که

برای من و خانواده ام در سالهای دور افتاده بود و کسی آنرا برایم مرور میکرد ، از جلوی چشمانم میگذشت .

او برای من اینطور مرور کرد که :

به یاد داری زمانی که با خانواده ات ، از اصفهان به مقصد تهران حرکت میکردی ؟ زمانی که ماشین رو روشن

کردی ، قبل از اینکه اونو به حرکت در بیاری صدای افتادن یک جسم فلزی رو از زیر ماشین به کف پارکینگ شنیدی

ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردی ، پیاده شدی و اومدی توی پارکینگ و کف اونو با دقت نگاه کردی و چون عازم

جاده بودی وسواس بیشتری به خرج دادی و با حوصله جستجو کردی ، اما چیزی دستگیرت نشد ، با تعجب اومدی

بیرون و زیر ماشین رو وارسی کردی ، اما بازم چیزی نظرت رو جلب نکرد ، و از اونجائیکه جاده رو پیش رو داشتی

برای اطمینان درب موتور رو باز کردی و شروع کردی جاهای مختلف اونو بررسی کردی اما . . . باز هم متوجه چیزی

نشدی . بسم الله گفتی و برای اطمینان و ایمنی بیشتر صدقه کنار گذاشتی و با نام خدا حرکت کردی .

جاده رو پشت سر میگذاشتی ، از پیچهای مختلف ، سربالایی ، سرازیری ، مناطق مختلف ، از ماشینها سبقت میگرفتی

اتوبوس ، کامیون ، تریلی . . . آره تریلی ، حتی بخوبی به یاد داری که زمانی که در حال سبقت از یک تریلی بودی

شرایط جاده به شکلی بود که مجبور بود کاملا مماس باتریلی سبقت بگیری .

ولی از آغاز حرکتت دائم در فکر اون صدا که از زیر ماشینت شنیدی ، بودی ، توی ذهنت جاهای مختلف ماشین رو

بررسی میکردی ، تا اینکه کم کم این افکار در ذهنت کم رنگ می شد ، تا جائیکه زمانی که به تهران رسیدی کاملا

از ذهنت پاک شده بود .

فردای اون روز ، صبح عازم محل کارت شدی ، از کوچه پس کوچه های محله پل رومی میگذشتی و اون محله به

دلیل بافت قدیمی خیابونهای باریک و اکثرا باغهایی با دیوارهای کاهگلی  داشت ، و تو به اجبار میبایستی که آهسته

رانندگی کنی  .

حالا زمان اون رسیده بود که باید مشکل ماشینت رو میفهمیدی ، به همین دلیل ناگهان صدای گوشخراش و بلندی رو

از توی موتور ماشین شنیدی و بلافاصله فرمان ماشین بسرعت به سمت راست چرخید و قفل شد و ماشین به سمت

دیوار یک باغ منحرف شد ، هرچه تلاش کردی بیفایده بود و درست زمانی که نزدیک بود با دیوار باغ برخورد کنی

ماشین از حرکت ایستاد  .

برای چند لحظه وحشت زده پشت فرمان ماشین نشسته و قادر به حرکت نبودی و شاهد بخار شدیدی که از درون موتور

به بیرون می آمد بودی ، تا اینکه به خودت اومدی و دستگیره درب موتور را کشیدی و پیاده شدی .

هنوز نمیدونستی چه اتفاقی افتاده و رنگ به چهره نداشتی ،  درب موتور رو باز کردی ، از شدت بخار توی

موتور تا چند لحظه پیدا نبود ، تا اینکه چشمت افتاد به موتور ماشین که سمت راست موتور مماس با زمین شده بود،

برای چند دقیقه مات و مبهوت موتور رو نگاه میکردی ، که با سرعت خاطره روز قبل و پیش از حرکت به ذهنت

خطور کرد ، به آرامی و با ترس به سمت موتور خم شدی و چون شاهد اون صحنه شدی پاهات سست شد ، زانوهات

خم شد و به آرومی جلوی ماشین نشستی و سرت رو تو دستت گرفتی و افکاری به سرعت از مغزت عبور کرد .

درست متوجه شدی و اون صدایی که قبل از حرکت از زیر ماشین شنیدی ، صدای پیچ سمت راست دسته موتور ماشین

بود و از اصفهان تا تهران موتور ماشین فقط به یک پیچ وصل بود و سمت راست در جای خودش و بدون پیچ دائم در

حال حرکت و لرزش بود و هر گاه که میخواست از جای خودش خارج بشه ، به وسط دسته موتور برمیگشت .

با خودت گفتی ، خدایا این امکان نداره ، یعنی . . . یعنی از اصفهان تا تهران . . . چطور ممکنه ؟

و همونجا اشک در چشمهات حلقه زد و خداوند را بارها شکر گفتی ، و با خودت هی مرور مبکردی خدایا با اون

سرعت ، سرازیری ، دست انداز ، سبقتها ، اگر اون موقع که داشتم از تریلی سبقت میگرفتم ، این اتفاق افتاده بود ،

یعنی من و خونواده ام زیر چرخهای تریلی له شده بودیم . و هر چه بیشتر مرور میکردی و لحظات را بازنگری

میکردی ، وحشتت بیشتر میشد ، تا اینکه به مرور آروم شدی و مرتب زیر لبهات خدا رو ستایش و شکر میکردی .

و خودت رو سرزنش میکردی که چرا من نتونستم اون پیچ رو کف پارکینگ ببینم ، من که با دقت نگاه کردم ولی

چیزی ندیدم ! ! ! . درسته پیچ دسته موتور ماشین همونجا توی پارکینگ افتاده بود ، ولی در مشیت الهی قرار

نبود که تو اون موقع پیچ رو ببینی .

شما انسانها با خودتون فکر میکنید که پدر و مادر شما رو به دنیا آورده ، البته به این حقیقت رسیدید که خداوند

شما رو خلق کرده ، اما هنوز به این باور نرسیدید ، که پس از خلق شما هم هر آنچه دارید از فضل و کرم پروردگارتان

است و هر لحظه که او اراده کند ، هر آنجه را که خود را متصرف در آن میبینید ، میتواند برای همیشه بگیرد و یا شما

را بطور موقت از نعمت منع کند ، ولی از آنجائیکه مشیت خداوند بر آن قرار گرفته و در علم ازلی ثبت است ، که تا

عمر طبیعی از آن نعمات استفاده کنید ، فقط در زمانی که صلاح بداند و خیر شما بندگان در آن باشد ، آن عضو و یا آن

نعمت را بطور دائم و یا موقت از شما سلب میکند ، ولی شما بندگان آنرا به خوش شانسی و یا بد شانسی خود ربط

می دهید ، و بدانید که هر زمان که قرار باشد تغییر ناخوشایندی در زندگی شما رخ دهد ، بطور موقت فکر را از شما

میگیرد و زمانی که کار انجام شد فکر را به شما باز میگرداند . و شما متوجه آن ضرر و یا آن اتفاق میشوید و

میگویید که ، اشتباه کردم  . نه شما اشتباه نکردید ، این بنا بر مصلحت شما بندگان میباشد . و اگر خیری برای شما

بخواهد شما را در مسیری قرار میدهد و یا کسانی را بر سر راه شما قرار میدهد ، تا آنچه اراده خداوند است انجام شود

و این را بدانید که من همه جا و در همه حال ، در خواب و بیداری با شما و مراقب شما هستم .

حال ، با گذشت سالها از اون اتفاق همه چیز رو فراموش کردی و آنقدر به دنیا مشغول و سرگرم شدی ، که این فرصت

رو از خودت گرفتی که ، به من نگاه کنی ، کسی که در ثانیه های عمر شما با شما و مراقب شما و منتظر یک نگاه

شماست . . . .

بغض راه گلویم را بسته بود ، حال بسیار بدی داشتم ، به سختی تنفس میکردم ، نفسم سنگینی میکرد .

از شرم و خجالت جرات نداشتم که سرم را بالا کنم ، در اون لحظات تنها چیزی که دلم میخواست اینکه زمین دهان باز

میکرد و مرا با خودش فرو میبرد .

به این نقطه که رسیدم سکوتی سنگین اطرافم حکمفرما شد، سکوتی که هر ثانیه آن بر من سالها میگذشت ، به وضوح

حضور خداوند را احساس کردم ، میدونستم که او منتظره که من حرفی بزنم ،

ناگهان بغزم ترکید ، سرم را روی زمین گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم ، گریه ای که در همه عمرم نکرده بودم .

گریه ای تلخ که تا مدت زیادی قطع نمیشد ، در اون حال از خودم متنفر شده بودم ، از خودم بدم اومده بود ، نمیدونستم

چیکار باید بکنم ، تنها کاری که انجام میدادم ، گریه ای تلخ بود که ، صورتم و زمین را خیس میکرد .

پس از مدتی آرام شدم ولی هنوز توی دلم گریه میکردم و به خودم لعنت میفرستادم ، جرات نداشتم سرم را بلند کنم ،

داشتم با خودم کلماتی را که ندامت و پشیمانی ام را ، بدبختی و عجزم را نشون بده آماده میکردم  .

پس از لحظاتی به آرامش رسیدم و این آرامش زمانی کامل شد که ، احساس کردم اون حال بدم تغییر کرده ، تمام بغض

و سنگینی که در خودم احساس میکردم  ، جای خودش رو به آرامشی زیبا داده بود ، دیگه سکوت اطرافم منو آزار

نمی داد ، بلکه یک سکوت آرامش بخش بود که منو در خلصه فرو برد ، آرامشی که اونو با هیچ چیز در دنیا عوض

نمی کردم ، به آرامی سرم را بلند کردم و . . . . . . ساعتها . . . با معبودم ، با عشقم حرف زدم ، درد دل کردم ، دلم

نمی خواست که اصلا اون حال تموم بشه ، خودم را در آغوش پر از مهر و محبتش دیدم ، در اون لحظات احساس کردم

که به همه چیز رسیدم ، و در اون لحظه های زیبا ، دوست داشتنی و فراموش نشدنی ، باهاش عهد بستم ، عهدی محکم

که هیچ چیز قادر به شکستن اون نیست ، عهد بستم که فقط محبت خودش را در قلبم ، روحم و تمام وجودم جای دهم .

و لحظه ای از یادش غافل نشم ، لحظه ای نا خدا نباشم بلکه همیشه باخدا باشم .

در اون لحظات با تمام وجودم ، با تمام احساسم ، در درونم همراه با اشک ، به خدا قسم  فریاد زدم  . . . .

خدایا . . . عاشقتم ، خدایا دوستت دارم  .

حالا لحظه ای نیست که بی خدا زندگی کنم ، و حضورش رو در جای جای زندگی ام شاهدم و هر کاری میخوام انجام بدم

اول رضایتش رو جویا میشم و بیشتر اوقات در خلوتم باهاش راز و نیاز میکنم .

و کارهایی رو انجام میدم که معشوقم دوست داره  .

   ((((  پروانه به عشق شمع آنقدر دور شمع میگردد تا ، بالهایش سوخته ودر پای معشوقش جان میدهد  )))) 

 

 

چه امتیازی به این مقاله می دهید؟
تعداد امتیاز کاربران به هر رتبه
1
2
3
4
5
امتیاز: 4.4
مجموع آرا: 7

درباره نویسنده


تعداد کل مقالات: 26
تعداد کل نظرات : 7
تعداد کل آرا: 167
تعداد کل بازدیدها: 26201

نظرات کاربران

*