چگونه خدا را بشناسیم ( ماوراء علم -8 )

چگونه خدا را بشناسیم ( ماوراء علم -8 )
تاریخ انتشار : به روز رسانی : 1396/09/12

این معرفت نیست که، دل کسی را که عاشق توست بشکنی .

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

برای اکثر ماآدمها اتفاق افتاده که، مثلا به یک دوست یا فامیل یک محبتی کرده ایم ولی طرف از ما تشکر نکرده هیچ،  طوری برخورد کرده که گویی ما وظیفه داشتیم .

این موضوع طبیعتا برای ما گران تمام شده و اگر به روی طرف هم نیاوریم و اگر به کسی هم نگوییم

حداقل در دل خود گفتیم که، طرف خیلی بی معرفته، و باز اگر از او نبریم ولی نسبت به او سرد میشویم و دیگر رغبتی با معاشرت با او و یا رفت و آمد نداریم، در حقیقت به نوعی ( دلشکسته ) می شویم.

تشکر نکرده، به معنای آنکه در قبال این محبت شکرگذاری نکرده و بی معرفت بوده به معنای آنکه محبت ما را نسبت به خودش نشناخته و شناختی از ما نداشته است.

حال . . . چقدر ما نسبت به خدای خود شکر گزاریم و چقدر نسبت به او معرفت و شناخت داریم ؟ و چقدر دل او را می شکنیم ؟

اگر بخواهیم عشق خداوند را نسبت بندگانش بفهمیم، همین بس که با همه ناسپاسی که بندگانش نسبت به او دارند، ولی او همچنان عاشق بندگانش است و از هیچ محبتی در حق تمام بندگانش دریغ نمی ورزد .

دلیل اینکه ما بیشتر اوقات از خدای خود ناراحتیم ، فقط به دلیل نداشتن معرفت و شناخت  ماست.

  اگر یک کودک خردسال هنگام بازی به سمت برق و یا شیشه برود، والدین او بلافاصله و با سرعت جلوی او را میگیرند و مانع رسیدنش به آن شیئ خطرناک می شوند .

ما نسبت به آن برق علم و آگاهی داریم و از درون آن آگاهیم و میدانیم که اگر کودک به برق دست بزند چه اتفاق جبران ناپذیری می افتد و مانع آن می شویم، 

در صورتیکه کودک شروع به بی تابی و گریه می کند که چرا مانع او شدیم .

خداوند مهربان هم از درون هر چیزی علم و آگاهی کامل دارد، که او خود هر چبز را خلق فرمود  و ما چون نسبت به باطن آن چیز آگاهی نداریم 

حال آن کودک را داریم و مدام بی تابی میکنیم که چرا ؟ . . .

چرا به چیزی که میخواهم نمیرسم ؟ چرا به هدفی که دارم نمیرسم ؟ و صدها چرای دیگر . . .

در صورتیکه اگر از باطن آن آگاه میشدیم هیچگاه آرزوی آن را نمیکردیم . 

 و همه این سوالها که در برابر ما وجود دارد، به دلیل عدم شناخت ما از خداوند کریم است .

 --------------------------

چند روزی بود که، کسی صدای مناجات گنجشک را نشنیده بودند.

فرشتگان هر روز سراغش را از خداوند می گرفتند . 

 و خداوند هر بار می فرمود : می آید، . . می آید . . . او مخلوق ماست

تا اینکه یک روز گنجشک بر روی شاخه ای از شاخه های دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبانش دوختند، ولی گنجشک هیچ نگفت ،

خداوند به گنجشک  فرمود : بگو از آنچه سنگینی سینه توست، بگو از آنچه قلب تو را به درد می آورد ،

 من تنها گوشی هستم که صدای غصه های تو را می شنوم و تنها قلبی هستم ، که غم تو را در خودش جای میدهد،

 

 سکوتی  عرش را فرا گرفت ، از هیچکس هیچ صدایی شنیده نمی شد .

 ناگاه گنجشک لب به سخن گشود، . . من چه نافرمانی انجام دادم، من چه گناهی به درگاه تو کردم که با من چنین کردی ، لانه کوچک و محقرمن کجای دنیا را تنگ کرده بود

 که آنرا ویران کردی ؟

 و گنجشک سرش را پایین انداخت،  فرشتگان همچنان در سکوت به هم نگاه میکردند

و خداوند فرمود . . . 

  فرمود : ماری در راه لانه ات بود، باد را فرمان دادم که لانه ات را خراب کند و تو از کمین مار به پرواز در آمدی، و چه بسا خطرات دیگری را که بواسطه محبتم از تو دور کردم و تو

ندانسته به دشمنی ام برخواستی  . 

 

 اشک در چشمان گنجشک حلقه زد .  . .

 

 ناگاه صدای های های گریه گنجشک  در عرش طنین انداز شد .

 

 

چه امتیازی به این مقاله می دهید؟
تعداد امتیاز کاربران به هر رتبه
1
2
3
4
5
امتیاز: 4.8
مجموع آرا: 4

درباره نویسنده


تعداد کل مقالات: 26
تعداد کل نظرات : 7
تعداد کل آرا: 167
تعداد کل بازدیدها: 26217

نظرات کاربران

*