دستگاه عصبی بدن ما چگونه شکل گرفته و تحت تاثیر چه عواملی قرار می گیرد؟

دستگاه عصبی بدن ما چگونه شکل گرفته و تحت تاثیر چه عواملی قرار می گیرد؟

در اوایل دهه ی 1800 میلادی، یک پزشک آلمانی به نام فرانس جوزف گال زمان زیادی رو صرف لمس جمجمه ی یک سری افراد کرد. اون یک آرایشگر نبود. ماساژور هم نبود. علاقه ی زیادی هم به سر نداشت. یک جمجمه شناس بود. اولین جمجمه شناس دنیا. گال معتقد بود که شخصیت افراد با ساخت شناسی جمجمه ی اونها ارتباط داره. به این معنا که برآمدگی و شیارهای اون جنبه هایی از ویژگی های اونها رو نشون میده.

شگفت آوره که کار این علم گرفت و ده ها سال مورد استفاده قرار گرفت و گال با این کار به شهرت رسید. خب با چنین درکی، می تونید بفهمید که اون چقدر می تونست روی شکل یک جمجمه متمرکز باشه. در نهایت، جمجمه شناسی به عنوان یک نوع شبه علم کنار رفت چون مشخص شد که خطوط خارجی جمجمه ی شما تنها می تونن از آنچه توی مغزتون میگذره خبر بدن. اما هنوز گال به دنبال هدفی بزرگ بود. هدفی که ما چیزی از اون نمی دونیم. یادتون باشه در این موقعیت ما فقط داشتیم درباره ی مغز آگاهی پیدا می کردیم که منبع اصلی ضمیر فرد و نه روح و قلب یا چیز دیگه ای به حساب میاد. مسئله ی درست و ماندگاری که اون مطرح کرد این بود که بخش های مختلف مغز، جنبه های خاصی از رفتار شما رو کنترل می کنن. همونطور که قبلا هم گفتیم، رابطه ی قوی بین فعالیت بیولوژیکی و رویداد های روانشناسی وجود داره.

اما علاوه بر تاثیر متقابل مواد شیمیایی مانند انتقال دهنده های عصبی و هورمون ها, بسیاری از این موارد با بخش هایی از مغز که عملکرد های خاصی مانند بینایی، حرکت، حافظه، تکلم، و یا حتی قدرت تشخیص چهره رو دارند انجام میشه. به عبارت دیگه، محل قرار گیری عملکرد هست. اگر می تونستین بخش های مختلف مغز من رو به هر روشی که می خواستین تحریک کنین – و اگر قشنگ از من خواهش کنین ممکنه این اجازه رو بهتون بدم – می تونستین حرکات، حافظه، و یا حتی شخصیت من رو تحت کنترل داشته باشین. در این قسمت ها به مغز من ضربه ای بزنین و بازوی من بپیچه، به قسمت دیگه ای ضربه بزنین و من اولین بوسه ی خودم رو به یاد بیارم، به این بالاها ضربه بزنید و من ناگهان مثل هالک غول پیکر خشمگین بشم!

این همون رابطه ی بین مغزی هست، ماده ی چسبناک بین گوش ها و ذهن، چیزی که ما هستیم. هوشیاری ما، رفتار ما، تصمیمات مون، خاطرات و خودمون رو می سازه. برخی اعصاب شناسان میگن که مغز همون کاریه که ذهن انجام میده. بنابراین یکی از سوالات رایج روانشناسی این هست که چطور عملکردهای مغز به رفتار ذهنی ما مرتبط هست؟ حتی نمی تونین درست سوال بپرسین چه برسه به این که بخواین جواب سوال رو پیدا کنین مگر این که مغز رو بشناسین. مقدمه ممکنه آشنایی کمی با دستگاه عصبی تون داشته باشین، استخوان مغزی به نخاع متصل هست و نخاع به استخوان عصبی حرکتی وصل هست. این دستگاه عصبی مرکزی شماست و در واقع هیچ استخوانی وجود نداره.

دستگاه عصبی شما و یا همون سی. ان. اس. همون چیزیه که تصمیمات بزرگ بدن شما رو می گیره. این دستگاه مرکز دستور قرار داره و اگر مشکلی براش ایجاد بشه شما به حالت عجیب غریبی در میاین. دستگاه دیگه ای هم به اسم دستگاه عصبی محیطی وجود داره که از نورون های حسی پیشاهنگی تشکیل شده که اطلاعات رو جمع آوری می کنن و اون ها ر به دستگاه عصبی گزارش میدن. برای این که بفهمین ریشه های ذهنی و شخصیت شما چطور کار می کنن و چطور این دستگاه عصبی شما رو به خودتون تبدیل کرده، بذارین یه داستانی براتون تعریف کنم.

قضیه ی جالب فینیاس گِیج:

در سال 1848، یک مرد سرزنده به نام فینیاس گیج در راه آهن کار می کرد. باروت ها رو با استفاده از یک دسته ی آهنی به داخل یک گودال خاکی می ریخت. اما باروت محترق شد. انفجاری که در نتیجه ی اون اتفاق افتاد، باعث شد که اون عصا مانند یک گلوله به بالا پرتاب بشه و از بین گونه ی چپ و بالای سر اون رد بشه. مغز در بین اون دو قسمت وجود داره.

به هر حال، اون به طرز شگفت انگیزی بعد از حادثه روی پاهاش ایستاد و به سمت گاری حرکت کرد. تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده و بعد اون ا فرستادنش به خونه در حالی که هوشیار بود. بعد پزشک اومد تا اون رو معاینه کنه و خب باور نکرد که اون عصا تونسته باشه از سرش رد بشه. تا زمانی که فینیاس شروع به سرفه کرد و کمی از مغز اش رو بیرون داد و پزشک گفت که اون تقریبا به اندازه ی یک فنجان چایی خوری از مغز اش خالی شده. در واقع پزشک باید اتفاقی که افتاده بود رو قبول می کرد. بعد از چند ماه گذروندن دوران نقاهت، اون تقریبا درمان شده بود و مثل همیشه حرکت می کرد. اما دوستان اش می گفتن که فینیاس دیگه خوش نبود. بله اون حافظه و قابلیت های ذهنی خودش رو داشت، راه می رفت و صحبت می کرد مثل همیشه البته بدون یک چشم. در حالی که فینیاس قبلی آرام بود و به نرمی صحبت می کرد، ضربه ای که به فینیاس خورده بود محکم و شدید بود.

مردم می گفتن که اون دیگه همون گِیج نیست. فینیاس از آمریکا مهاجرت کرد. اساس علم ارتباط خودش رو با اون از دست داد و 12 سال بعد، پس از یک سری حملات اون در سن 36 سالگی درگذشت. فینیاس یک نمونه ی کاملا عالی از موقعیت عملکرد در مغز و این که چطور عوامل فیزیکی و بیولوژیکی می تونن به شکل های روانشناختی تحت تاثیر قرار بگیرن بود. البته اون نمونه ی فوق العاده ای از این بود که چطور تحقیقات فردی نمی تونن به شکل خاصی کارآمد باشن. به خصوص چون ما اطلاعات کمی درباره ی فینیاس قبل و بعد از حادثه داریم. بیشتر روی ماههای پس از حادثه حساب می کنیم و خیلی از اونا با هم تناقض داره. این امکان وجود داره که اون درمان شده باشه و مثل یک شهروند خوشحال و سودمند به زندگیش ادامه داده. متون مقدماتی روانشناسی معمولا تصویر ساده ی فینیاس رو دارن و ما می تونیم مثال روشنی رو ببینیم که در اون پزشکان متوجه شدند ایجاد مشکل برای مز به معنای مشکل برای ذهن هست.

و البته این مسائل خیلی پیچیده ان و فینیاس یک فرد حقیقی در زندگی واقعی بوده. فکر می کنم باید ریزه کاری و رمز و رازی که اون لایقش هست رو بهش ببخشیم. حالا ممکنه شنیده باشید که ما تنها از ده درصد مغزمون استفاده می کنیم، و خب اگر این حقیقت داشته باشه، فینیاس تقریبا یک چهارم از مغز خودش رو از دست داده اما حالش خوب بوده. و اگر می شد باقی اون خمیره ی خاکستری رو کنترل کنیم، می تونستیم ذهن ها رو بخونیم و همه پروفسور لقب بگیریم. این یک تفکر جالبه، به اندازه ی این ایده که من بتونم با استفاده از برآمدگی های جمجمه ی شما بگم چه نوع چای رو دوس دارین. این کاملا هم اشتباهه. بعد از یک ساعت تماشای تلویزیون، اصلا یادتون میره که برخی افراد تنها روی 10 درصد ظرفیت مغزشون کار می کنن.

اما در واقعیت، اسکن ای مغزی نشون میدن که تقریبا هر بخشی از مغز در طول انجام کارهای ساده ای مانند راه رفتن و صحبت کرده همه فعال میشن. نه فقط این، بلکه خود مغز نیاز به 20 درصد انرژی بدن ما داره و این می تونه حسی تکاملی بده که این همه انرژی رو به بخش هایی اختصاص بیم که در کمترین حالت بازهم فعال هستن. قابلیت های ما هم مانند حیوانات، در بخشی از ساختار مغز پیشرفت کرد.

در واقع ما می تونیم با درک این ساختارها این تاریخ تکاملی رو دنبال کنیم. حیوانات ساده تر مغزهای ساده تری داشتن که برای عملکردهای اصلی و بقا طراحی شده بود: استراحت، تنفس، خوردن. در حالی که حیوانات پیچیده تر مانند پستانداران مغزهایی دارند که احساس می کند، به یاد می آورد، عقل دارد و پیش بینی می کند. این حیوانات تمام دستگاه های جدید را ندارند. اون ها مغزهایی دارند که فراتر از دستگاه های مغزی قدیمی ساخته شده.

مغز مانند یه سری عروسک  روسی هست. عروسکی که از دورترین نقطه ی خارج تهیه شده جدیدتر است. بیشترین جزئیات و پیچیدگی رو داره. اما هرچی بیشتر وارد میشی، عروسک ها کوچیک تر و قدیمی تر میشن، ساده تر و تریه تر. عروسکی که از همه داخل تر هست، از همه قدیمی تر و اساسی تره. مثل یک فسیل توی سر شما می مونه. این هسته ی اصلی مغز که برخی اوقات به عنوان مغز قدیمی از اون یاد می کنن، هنوز مانند تکامل های اولیه ی اجداد ما برامون کار می کنن. این قسمت با ساقه ی مغز مهار شده، قدیمی ترین و اصلی ترین هسته ی مغزی که در اونجا نخاع وارد جمجمه میشه. بالای اون، مغز تیره قرار داره.

در اینجا عملکرد مغز به صورت خودکار بدون نیاز به تلاش هوشیارانه انجام میشه: ضربان قلب، تنفس ریه ها، و این گونه موارد. پل ماغی روی مغز تیره قرار گرفته و به همکاری در حرکت کمک می کنه. بالای پل دماغی، در بالای ساقه ی مغز تالاموس قرار گرفته، یک جفت ساختار تخم مرغی شکل که اطلاعات مربوط به دیدار، شنیدار، لامسه و چشایی رو می گیرن. این شکل تورمانند یک شبکه ی عصبی درون ساقه ی مغز هست که برای هوشیاری ضروریه. این هوشیاری به معنای حسی که مختص به دیدن یک فرد جذاب هست نمیشه بلکه به مواردی مانند خوابیدن، راه رفتن و درک ما از درد وعملکرد های مهم دیگه مربوط میشه. مخچه ای که به اندازه ی یک توپ بیسبال هست و یا همون مغز کوچیک از پایین ساقه ی مغز بیرون زده و مسئول یادگیری غیرکلامی و حافظه، درک زمان و تنظیم حرکات است. این قسمت موارد اختیاری رو کنترل می کنه مانند حرکات هنگام رقص و البته در اثر استفاده از الکل تحت تاثیر قرار می گیره و موجب عدم تعادل یا تزلزل میشه. بنابراین دستگاه های قدیمی مغز عملکردهای اساسی مغز شما رو به نرمی برقرار می کنن.

کارهایی که هر حیوان هم نیاز به اونا داره. این در مواردی که مغز از فعالیت دست می کشه بیشتره مثل خزندگان. برای عملکرد های مهم تر به سراغ دستگاه لیمبیک می ریم. این قسمت شامل آمیگدالا، هیپوتالاموس، هیپوکمپوس می شود. یه جور بخش مرزی در مغز برای جدا سازی مغز قدیمی و جدید و نواحی بالایی مغز به حساب میاد. آمیگدالا از دو شاخه از نورون ها به اندازه ی لوبیا تشکیل شده و وظیفه ی یکپارچگی حافظه و بیشترین ترس و شدید ترین پرخاش رو بر عهده داره. با تحریک یکی از نواحی آمیگدالا، یک سگ خانگی تعلیم دیده ناگهان به یک موجود تشنه به خون شما تبدیل میشه. اگر این الکترود رو کمی جابهجا کنید، این سگ به یک توله ی کوچک بی خطر تغییر می کنه. هیپوتالاموس تمام بدن شما رو استوار نگه میداره، دمای بدن رو تنظیم می کنه، توازن شب و روز بدن رو برقرار می کنه، گرسنگی و همچنین دستگاه غدد درون ریز به خصوص غده ی هیپوفیز رو کنترل می کنه.

همینطور باید از هیپوتالاموس تون برای اجازه ی درک احساس لذت و پاداش تشکر کنین. الکترودهایی در مرکز پاداش هیپوتالاموس موش ها قرار داده شده بود و راههای وجود داشت تا بتونن با دادن پاداش به خوشون این قسمت رو فعال کنن تا جایی که متلاشی شده یا می مردن. بنابراین با احتیاط ازش استفاده کنین. آخرین بخش از دستگاه لیمبیک، هیپوکمپوس هست. بخش اصلی یدگیری و حافظه. و اگر آسیبی بهش برسه، ممکنه فرد قدرت ثبت وقایع و خاطرات جدید رو از دست بده. حالا از همه ی این ها مهم تر یک سری کارها هست که شما زمانی که به مغز فکر می کنید انجام میدین - مسئله ی خاکستری. دو نیم کره ی مغز شما تقریبا 85% وزن مغز شما رو تشکیل میده. و قابلیت شما رو برای فکر کردن، صحبت کردن و درک کنترل می کنه.

نیم کره های راست و چپ عملکردهای مختلفی رو برعهده گرفته و تنظیم می کنن. مغزی رو به ما نشون میدن که با یک ساختار به نام جسم پنبه ای به هم متصل شده. برای مثال، تولید زبانی بیشتر در نیمکره ی چپ مغز کنترل میشه در حالی که برخی عملکرد های خاص خلاقانه توسط نیمکره ی راست انجام میشه. اگرچه این ربطی به ترجیح یک دست به اون یکی و یا طرفین برتر در مغز افراد نداره که قدرت تحلیل یا خلاقیت بیشتری داشته باشن.

این همون بخشی هست که ما بهش میگیم روانشناسی عام: یک هنجار رفتاری که در اون روزنامه نگارها و روانشناسان ماهر از تحقیق استفاده می کنند و پیچیدگی های زیبا، جزئی و مرتبط مغز رو نشون میدن تا روزنامه هاشون رو بفروشن یا عقاید قدیمی رو پابرجا نگه دارن. بله برخی کارها به یک سمت اختصاص دارن اما هر دو سمت کاملا و به پیوسته به هم مرتبط هستن. این گفته ی عام که میگن افراد هنرمند از نیمکره ی چپ شون استفاده می کنن. این به همون اندازه بی ارزشه که بگیم سر هنرمندان پر از برآمدگیه! در نهایت با –معرفی نیمکره ی چپ و راست، پوسته ی مغزی رو داریم که لایه ای ظریف از بیش از بیست میلیارد نورون در هم تنیده است.

اما نباید قهرمانان دستگاه عصبی مون رو فراموش کنیم: میلیاردها سلول غیر نورونی به نام گلیا که شبکه ای تارعنکبوتی برای حفاظت می سازن که احاطه می کنه، عایق سازی می کنه و تغذیه ی نورون های مغزی رو بر عهده داره. شاید به اندازه ی کافی نمودارهای نغزی رو دیده باشین تا بدونین بخش های چپ و راست مغز به چهار بخش تقسیم میشن: بخش جلویی، جداری، پس سری و شقیقه ای که همه توسط لایه ها یا شیارهای برجسته ای از هم جدا شده ان. هر بخش قطعا وظایف خودش رو داره و فرانس گال ما رو سرافراز می کنه. بخش های جلویی که دقیقا پشت پیشانی شما قرار گرفته ان، در صحبت کردن، برنامه ریزی، قضاوت، افکار خیالی و همونطور که داستان فینیاس گِیج به ما یادآوری کرد، در شخصیت شما درگیر هستند. بخش های جداری حس ما از لمس و وضعیت بدن رو دریافت کرده و پردازش می کنن.

در پشت سر شما، بخش های پس سری اطلاعات مروبط به بینایی رو دریافت می کنن. و بخش های شقیقه ای در بالای گوش های شما قرار گرفته و صدا و درک صحبت رو پردازش می کنن. به یاد داشته باشین هر نیمکره بخش مخالف بدن رو کنترل می کنه. بنابراین بخش شقیقه ای چپ من صدایی رو که از گوش سمت راست شنیده ام پردازش می کنه. و در این بخش ها قسمت های دیگه ای هم هستن که عملکردهای خاص رو به عهده دارن. برای مثال، پوسته ی حرکتی در جلوی بخش جلویی حرکات اختیاری رو کنترل کرده و پیام هایی رو از مغز به بدن می فرسته و این مثل تعلیم دادن یک سگ می مونه یا این که بگیم " اون لیوان رو بردار و بیار".

در حالی که پوسته ی حسی جسمی که دقیقا پشت اون وجود داره احساسی مانند "اووووه اون سگ چقدر مهربونه" یا "اوه! این لیوان چقدر داغه" رو به ما میده. باقی این قسمت های خاکستری از نواحی ساخته شده ان که مربوط به عملکرد های ذهنی مهم تری هستن مانند یادآوری، تفکر، یادگیری وتکلم. اما نکته ای که درباره ی بخش های مرتبط وجود داره اینه که برخلاف دستگاه حسی یا حرکتی تون، نمی تونین یک ضربه وارد کنین و یک پاسخ براش دریافت کنین. این قسمت ها زیرساخت های بیشتری دارن. اونها با چیزهایی مثل ترجمه و اطلاعات دستگاههای تلفیقی و ارتباط دادن اونا با خاطرات سر و کار دارن. و در طول هر چهار بخش انجام میشن، بنابراین اسیب به مغز در بخش های مختلف می تونه نتایج کاملا متفاوتی داشته باشه.

وارد اومدن خسارت به یک بخش خاص از قسمت شقیقه ای می تونه قابلیت تشخیص چهره رو در فرد از بین ببره. خاطرات تلخ و هورمون های بیش فعال می تونن بر رفتار و احساسات ما تاثیر بذارن. همه ی این های به ما یادآوری می کنن که بیولوژی و روانشناسی چقدر اساسی به هم تنیده شده ان. و یه سری مثال جالب از این مسئله وجود داره که چطور ما چیزهایی که در اطراف مون هستن رو حس و درک می کنیم. خب این همون چیزیه که هفته ی دیگه به سراغش میریم. حالا اگر توجه کرده باشین، اساسی از دستگاه عصبی رو یاد گرفتین، به خصوص مغز به شکل قدیمی خودش و ساختارهای تکاملی اجداد ما با استفاده از دستگاه لیمبیک و ساختارهای جدید که شامل لوب یا بخش ها، پوسته و بخش های مرتبط میشه.

چه امتیازی به این مقاله می دهید؟
1
2
3
4
5
averageامتیاز: 0
sigmaمجموع آرا: 0

ایشان مترجم و مولف مقالات علمی سایت چگانه هستند.

تعداد کل مقالات: 243
تعداد کل نظرات : 21
تعداد کل آرا: 342
تعداد کل بازدیدها: 64187


نظرات کاربران


(فیلد اجباری)
(فیلد اجباری)
(فیلد اجباری)