درک انسان به چند بخش تقسیم شده و کارایی آنها چیست؟

درک انسان به چند بخش تقسیم شده و کارایی آنها چیست؟

هر گلی یک خاری داره."

"فقط آدم های خوب جوون مرگ میشن."

"رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود."

و " آنچه می بینید همان است که به دست میاورید."

اما در واقعیت خیلی از انواع گل هستن که خار ندارن. همه ی آدم های خوب و بد ممکنه در موقعیتی به طرز ناراحت کننده ای در جوانی بمیرن. همیشه سریع و پیوسته می تونه آهسته و پیوسته رو مغلوب کنه.

" و اون چیزی که شما می بینین.. خب ... درک ما یا چگونگی سامان دهی هرج و مرج اطرافمون، به شدت تحت تاثیر و یا درجهت انتظارات، تجربیات، حالت های روحی و یا حتی روال فرهنگی مون قرار داره. و می تونیم به خوبی خودمون رو فریب بدیم.

 حس های ما بدون قابلیت مغز ما برای ساماندهی و ترجمه ی اطلاعات به مفاهیم معنادار به هیچ دردی نمی خورن. بدون قدرت درک، چهره ی مادرتون تنها ترکیبی از اشکال به نظر می رسه. بدون قدرت تفسیر بوها ما قادر نیستیم بوی نان توست رو از بوی دود آتیش تشخیص بدیم. درک، مرحله هست که ما رو قادر می سازه از حس ها مون معنا رو دریافت کنیم و دنیای اطرافمون رو تجربه کنیم.

این همون چیزیه که زندگی رو قابل فهم می کنه. اما این یعنی هرچیزی که می بینی لزوما به دست نمیاری.

قسمت اول: دستگاه ادراکی

 انتظارات شما تنها یک عامل در دستگاه ادراکی تون هستن. عوامل روانشناختی هستن که تعیین می کنن شما چطور دنیای اطراف تون رو درک کنین. گاهی دیدن همون باور کردن هست. اما نظریه ی ادراک به ما یاد میده که باور داشتن هم همون دیدنه!

 همینطور که فریب ادراک بصری ما می تونه جالب و سرگرم کننده باشه، می تونه به ما هم کمک کنه تا بفهمیم چطور کار می کنه. اطلاعات عظیمی وارد مغز ما میشه به خصوص از طریق چشم ها. و ما نیاز داریم سریعا اون ها رو به کار بگیریم. نشانه های روی کاغذ رو به لغات تبدیل کنیم، تکه های گوشتی رو به شکل چهره ی یکی از دوستامون ببینیم. عمق رنگ، حرکت و تضاد رو تشخیص بدیم. به نظر میاد برداشتن یک شیء از بین اون همه خرت و پرتی که اطرافش ریخته آسون باشه. اما ما به جایی می رسیم که می فهمیم قضیه خیلی پیچیده اس.

انقدر پیچیده اس که بهش میگیم" درک اشکال".

بخش دوم: درک اشکال

یه جور رابطه ی کوچیک پویا بین زمینه و ترسیم وجود داره که بنابر اون ما هر چیزی رو که بهش نگاه می کنیم، از اشیاء، حالت ها، اطراف، یا زمین که در برابر ما قرار دارن ساماندهی و ساده سازی می کنیم. مثلا شما در یک مهمونی شرکت می کنین و سرتون رو گذاشتن روی دیوار تا یواشکی گوش بدین اون طرف دیوار کسی که مورد نظر شماست چی داره میگه. مرکز توجهتون به صورت همون صدایی که میخواین بشنوین ترسیم میشه در حالی که همه ی صداهای دیگه دارن راجع به ورزش، نوشیدنی، شرلوک هولمز یا چیزای دیگه حرف میزنن و اون صدای زیبایی که شما دنبالش هستین تبدیل شده به زمینه ی اصلی.

حالا که ذهن شما ترسیم رو از زمینه تشخیص داد، حالا می تونه شکل رو به عنوان یک چیز معنادار درک کنه. مثلا اون شکل درشت روی مبل یک آدمه. و این که اون فرد هرکسی نیست بلکه فردی خاص در رویاهای شماست. راهی که ذهن شما این محرک ها رو جا به جا می کنه و به چیزی منسجم درمیاره اینطوریه که از قوانین گروه بندی مثل ساماندهی چیزها برحسب نزدیکی، تداوم و یا انسداد پیروی می کنه.

برای مثال قانون نزدیکی به سادگی بیان می کنه که ما دوست داریم ترسیم های نزدیک هم رو گروه بندی کنیم. بنابراین در عوض دیدن یک سری افراد که به مهمونی میرن، تمایل داریم از نظر ذهنی با افرادی که در کنار هم ایستاده ان ارتباط برقرار کنیم. مثل گروه های بازی هاکی و تیم گفتمانی که اونجا قرار داره. بعد یهو به اون آدم بی خاصیت می رسین و می پرسین چرا همه ی اینا باید با هم توی یک مهمونی باشن؟ ما دنیای اطرافمون رو با توجه به انسجام ساماندهی می کنیم: درک الگوهای روان و منسجم و اغلب الگوهای ناقص رو نادیده می گیریم.

ما از انسداد هم خوشمون میاد. ما دوست داریم جاهای خالی رو پر کنیم تا یک شکل کامل بسازیم. درک عمق همون چیزیه که به ما کمک می کنه تا میزان فاصله ی یک شیء و اندازه ی کامل اون رو تخمین بزنیم. در این مورد، یعنی شکلی که خیلی از شما فاصله داره. حداقل نیمی از اون درونی هست و حتی نوزادان هم اون رو دارن. بخش چهارم: نشانه های بصری ما قادریم که عمق رو با استفاده از نشانه های بصری دو چشمی و یک چشمی درک کنیم. نشانه های دوچشمی همونطور که از اسمشون پیداست نیاز به استفاده از دو چشم دارن.

چون دو چشم شما چیزی حدود 2و5 اینچ از هم فاصله دارن و شبکیه ی شما دو تصویر که کمی با هم متفاوت هستن رو دریافت می کنه. می دونین مثل دوربین شماره ی 1 و 2 می مونه. به این ترتیب وقتی با دو تا چشمتون نگاه می کنین، مغز شما دو تصویر رو برای سنجش فاصله استفاده می کنه. هرچی شیء نزدیکتر باشه فاصله ی بین دو تصویر بیشتر میشه و بهش میگن نابرابری شبکیه. فهمیدن نابرابری شبکیه خیلی آسونه. انگشتاتون رو بالا نگه دارین و وقتی چشماتون رو اینور و اونور می برین به جای چهار تا فقط دو انگشت می بینین. چون تصاویر راست و چپ کمی با هم تفاوت دارن. نابرابری شبکیه در فواصل نزدیک هیچ کمکی نمی کنه. به همین دلیل ما نگاهی به نشانه های یک چشمی میندازیم تا به ماکمک کنن اندازه ی نسبی و فاصله ی اشیا رو بسنجیم.

این ها شامل اندازه و ارتفاع، نمای خطی، شیب بافت و درون گذاری هستن. اندازه ی نسبی به شما کمک می کنه تا ببینین که فرد مورد نظرتون یک سگ چی واوای کوچیک رو روی شونه اش نگه نداشته بلکه اون سگ در انتهای اتاق و پشت سر اون قرار داره. در نبود سگ یا یک شیء دیگه هم می تونین با استفاده از نمای خطی فاصله رو بسنجین. اگر تا به حال نقاشی دورنما رو در کلاس های هنر گذرونده باشین، به یاد میارین که خطوط موازی زمانی که میخوان فاصله رو نشون بدن به هم نزدیک می شن. مثل زمین کاشی کاری شده. هرچی زاویه ی تقاری تیزتر باشه و خطوط به هم نزدیک تر باشن فاصله بیشتر نشون داده میشه.

و اگر به یک محدوده ی کوهستانی نگاه کرده باشین، و یا مثلا به نقاشی های باب راس، می فهمین که شیب بافت نشونه ای هست از این که باعث میشه برجستگی اول سنگی و بافت دار نشون دارده بشه اما همینطور که چشم شما برجستگی ها رو تا فاصله های دور دنبال می کنه، جزئیات کمتری رو می بینه. و در نهایت نشانه ی درون گذاری یا هم پوشی به ما میگه که هر شیء (مثل این یکی) نمای ما رو برای دیدن چیز دیگه ای (فرد مورد علاقه ی شما) مسدود می کنه و ما اون رو نزدیکتر می بینیم. و در این مورد خب خیلی آزاردهنده است. بنابراین همه ی این مفاهیم ادارکی می تونن در یک تصویر ثابت نشون داده بشن اما زندگی هم تحرکات خودش رو داره حداقل اگر درست اون رو بگذرونین.

ما از درک حرکت استفاده می کنیم تا سرعت و جهت یک شیء در حال حرکت رو بفهمیم. مغز شما بخشی از حرکت رو اینطوری اندازه می گیره که میگه اشیاء کوچیک تر در گریز هستن و اشیاء بزرگتر دارن نزدیک میشن. نکته اینجاست که مغز شما به سادگی در مورد حرکت فریب می خوره. برای مثال، به نظر می رسه اشیاء بزرگ آروم تر از اشیاء کوچیکی که با همون سرعت میرن حرکت می کنن. و علاوه بر ساماندهی چیزها بر اساس شکل، عمق و حرکت درک ما از دنیای اطراف نیاز به نوعی انسجام داره و به قول روانشناسان ثبات. ثبات در ادراک همون چیزیه که به ما کمک می کنه تا چیزی رو تشخیص بدیم بدون این که فاصله اش یا شیب اش یا حرکت یا مقدار نور اش رو بدونیم. همون طور که ممکنه به نظر برسه تغییر رنگ، اندازه، شکل و نور به شرایط بستگی داره. مثلا ما میدونیم که یک سگ چی واوا چه شکلی هست. چه اینطوری باشه چه این، چه این یکی.

در آخر، باید بگیم که ادراک فقط به خیالات بصری عجیب و غزیب بر نمی گرده و به معنای درک دنیا و موقعیت شما در اون هست. چه از نظر فیزیکی و چه روان شناختی. اعضای حسی شما اطلاعات خام رو دریافت می کنن و به داخل میارن، اون ها رو به اطلاعات کوچیک تقسیم بندی می کنن و بعد دوباره در مغز اون ها رو روی هم سوار می کنن تا یک مدل از دنیا به دست بیاد. مثل این می مونه که حس های شما دارن یه سری لِگو رو جمع می کنن و مغزتون می تونه اون ها رو روی هم سوار کنه و هرچیزی که درک می کنه رو بسازه: یک مهمونی، فرد مورد علاقه ی شما، یک اردک، یا یک سگ چی واوا. به عبارت دیگه مغز شما درک شما رو می سازه. 

چه امتیازی به این مقاله می دهید؟
1
2
3
4
5
averageامتیاز: 0
sigmaمجموع آرا: 0

ایشان مترجم و مولف مقالات علمی سایت چگانه هستند.

تعداد کل مقالات: 243
تعداد کل نظرات : 21
تعداد کل آرا: 342
تعداد کل بازدیدها: 64193


نظرات کاربران


(فیلد اجباری)
(فیلد اجباری)
(فیلد اجباری)