حس های ما چگونه شکل می گیرند و به کدام قسمت از مغز مربوط می شوند؟

حس های ما چگونه شکل می گیرند و به کدام قسمت از مغز مربوط می شوند؟
تاریخ انتشار : به روز رسانی : 1396/05/09

برای مقدمه اول راجع به تفاوت بین حس کردن و درک صحبت می کنیم: حس کردن، مرحله ای هست که طی اون حس های ما و مغزمون اطلاعات رو از دنیای اطراف میگیره در حالی که درک کردن یعنی چگونگی سازمان بندی و تفسیر اطلاعات و معنا بخشیدن به اون ها. مثلا الآن حس شنوایی من من رو قادر می سازه تا صداها رو تشخیص بدم، در حالی که مغزم اون ها رو پردازش و تفسیر می کنه، به من کمک می کنه تا اون ها بشناسم و صداهای جداگانه رو درک کنم و مشخص می کنه که این صداها دارن از رادیو در میان یا از بیرون یا از پشت سر من.

صدا به شکل موج هایی که محیط، مثل هوا رو به لرزه در میاره حرکت می کنه. اگرچه با امواج رادیویی الکترومغناطیس که ما اونا رو به عنوان نور می شناسیم تفاوت داره و امواج صوتی هم انواع مختلفی دارن. امواج کوتاه فرکانس و زیر و بم بالایی داره مثل ویالن. امواج بلند فرکانس پایینی دارن مثل ویالن سل. بلندای موج یا دامنه ی اون بلندای صدا رو تعیین می کنه که ما معمولا اون رو بر حسب دسی بل می سنجیم. همون طور که امواج نوری به تکانه های الکترونیکی تبدیل می شن و ما می تونیم با اون ها ببینیم، گوش های ما هم هوای لرزشی رو به سیگنال هایی تبدیل می کنه که مغزمون می تونه رمزگشایی کنه.

در حالی که گوش ما نمی تونه به خوبی گوش های خرگوش صحرایی یا موش کور عمل کنه، اما یک عضو فوق العاده و باورنکردنی هست. داشتن دوتا از این عضو به حس شنیداری مون برای جهت یابی کمک می کنه. مثل شنیدار سه بعدی که اگر فقط یک گوش بزرگ عجیب و غریب وسط پیشونی مون داشتیم نمی تونستیم تجربه اش کنیم.

گوش خارجی شما، یعنی قسمتی که می تونین اون رو ببینین و بهش گوشواره آویزون کنین یا اونو بکِشین، امواج صوتی رو جمع آوری می کنه و اون ها رو در طول راه گوش عبور میده و به گوش میانی می رسونه یعنی جایی اونا باعث میشن پرده ی گوش شما به لرزش دربیاد. از این جا به بعد، لرزش های صدا توسط استخوان های کوچک تقویت میشن که این استخوان ها فوق العاده ترین استخوان های بدن به حساب میان: استخوان های رکابی، چکشی و سندانی.

در این قسمت، همه ی این لرزش های فیزیکی وارد گوش درونی میشن. جایی که به قسمت حلزونی گوش می رسه و با مایعات اطراف اون تماس پیدا می کنه، باعث میشه برخی از اون 16 هزار موی کوتاه سلولی خم بشن. این حرکت باعث میشه سلول های حسی که در همسایگی قرار دارن بگن: "اوه صدای پرنده اس! یا صدای فلا کس داره میاد"!

و میدونین چی می تونه یه قابلیت فوق العاده برای گرفتن انتقام باشه؟ یک غذای خوب. یکی از بهترین لذت ها در دنیا چشیدن مزه هاس. چه آب پز دوس داشته باشین چه خاویار، همه ی ما به یک شکل همه چیز رو می چشیم. هر یک از هزار ذره ی چشایی ما پر از یه جور روزنه هست که شامل پنجاه تا صد دریافت کننده ی مزه به شکل موهای کوچیک هست و این ها می تونن مولکول های غذا رو بخونن و اون ها رو به مغز گزارش بدن. "اون چیپس شوره. اون لیمو ترشه."

همه فکر می کردن که زبان ما فقط چهار مزه ی اصلی رو تشخیص میده: شیرین، شور، ترش و تلخ.

شاید این نسخه از نقشه ی قرار گیری مزه ها روی زبان رو دیده باشین که به صورت غلط مزه های خاص رو روی قسمت های خاص زبان نشون داده. اما حالا پنجمین مزه رو بشناسین: خوش طعمی، مزه ی گوشت یا ام. اس. جی. وای. که هیچ لغت انگلیسی براش وجود نداره و به عنوان "یومامی" شناخته میشه. اما حس چشایی بدون حس بویایی به هیچ دردی نمی خوره. بینی خودتون رو بگیرین و ببینین که یک لقمه کالباس بدون حس بویایی فقط یک چیز بسیار شور به نظر می رسه. این یک مثال کامل از اثر متقابل حس هاست.

قانونی که میگه هر حس می تونه بر حس دیگه تاثیر بذاره. برمی گردم تا دوباره اون رو بو کنم اما میخوام قبل اش کمی راجع به این صحبت کنم که اگر اثر متقابل حس ها دچار مشکل بشن چه اتفاقی میوفته. بدارین چندتا سوال بپرسیم، امکانش هست؟ آیا لغات خاص می تونن باعث مزه های خاصی روی زبان شما بشن؟ مثلا آیا کلمه ی کیتِن مزه ی آب نبات میده؟ آیا تا به حال شنیدن یک صدا باعث شده شما رنگ خاصی رو ببینین؟ مثلا خوندن آهنگ بارون بنفش توسط شاهزاده باعث میشه شما رنگ بنفش رو جلوی چشماتون ببینین؟

تا به حال با حس کردن یک بوی خاص احساس کرده این که لمس شده این؟ مثلا بو کردن گل های زنبق به شما حس لمس یک سطح سردِ آهنی رو داده؟ خیلی از شما ها به این سوالات جواب منفی دادین اما حداقل یکی از شما ها جواب مثبت داده و اون فرد دارای حس متقارنه. یعنی وضعیتی عصب شناختی بسیار نادر و شگفت انگیز که در اون دو یا چند حس شما با هم تلفیق می شن.

این نوع ترکیب حسی غیرعمدی هست. و بدون پیش زمینه ی فکری به شکلی پایدار و منسجم تجربه میشه. مثلا عدد هفت همیشه مزه ی قهوه میده و هیچ وقت به آب گوچه فرنگی بر نمی گرده. ما هنوز مطمئن نیستیم چی باعث این پدیده میشه. یک ایده حاکی از اینه که تکامل سرکش روابط عصبی جدید ممکنه فراتر از مرزهای عادی بره و حس ها رو از هم جدا کنه. یک نظریه ی دیگه پینهاد می کنه که همه ی نوزادان با حس تقارن به دنیا میان و ترکیبی از حس ها رو تجربه می کنن تا زمانی که مغزشون رشد کرده و کانال های مجزای حسی می سازه. اگر این اتفاق نیوفته، با بزرگ شدن شما حس تقارن به وجود میاد.

یک نظریه ی دیگه این وضعیت رو به شیمی ضعیف اعصاب ربط میده که در اون انتقال دهنده های عصبی با عملکردی که در بخش دیگه ای از مغز انجام میشه همراه مممیشن. یک مثال دیگه از اینکه مغز هنوز چقدر اسرارآمیزه. خب برمی گردیم به بحث مقایسه ای بوها و این که بوها ... برخلاف تشخیص موج مانند حس بینایی و شنیداری، چشایی و بویایی حس های شیمیایی هستن.

ما بوی زنبق های بهاری رو از پنیر گریل شده و بنزین تشخیص میدیم و این زمانیه که مولکول های هوایی به بالای بینی می رن و به پنج تا ده هزار میلیون سلول دریافت کننده در بالای حفره ی بینی می رسن. و بله! این یعنی وقتی آشغال ها رو بو می کنین، ذره های آشغال به دماغتون راه پیدا کردن! این دریافت کننده ها اطلاعات رو به پیاز بویشی مغز می رسونن، بعد اون رو حرکت میدن به سمت قشر اصلی بویایی و بخش هایی از دستگاه لیمبیک که مسئول احساسات و حافظه هستن.

برخلاف پنج مدل مختلف برای تشخیص چشایی یا دو نوع دریافت کننده های شبکیه ی چشم، ما دریافت کننده ها خاص و مجزا برای بویایی نداریم، در عوض دریافت کننده های عطری در ترکیب های مختلف به همدیگه می رسن. خب مثل این می مونه که چند تا کلید رو با هم فشار بدین عین کیبورد که شما رو قارد می سازه یه عالمه کلمه ی مختلف بسازید. بنابراین این ترکیب بوهای فعال توسط دریافت کننده ها هم می تونه ده هزار بوی خاص رو مخابره کنه. اما این که ما از اون بو چه حسی پیدا می کنیم و درک اش معمولا به تجربه ی ما نسبت به اون بو برمی گرده. اگر هر بار که به دیدن مادربزرگ عزیزمون رفتیم برامون نان زنجبیلی درست کرده، ممکنه اون خاطرات بخشی از تجربه ی شما از زنجبیل رو پر کرده باشه. حتی اگر نتونیم سریع اون بوی خوب رو تشخیص بدیم، مغز ما در جمع آوری و تشخیص بوهای قدیمی فوق العاده عمل می کنه.

به همین خاطره که ممکنه یهو احساس خوشحالی کنین وقتی وارد یک مغازه ی نان فروشی می شین. حتی قبل از این که به یاد مادربزرگتون بیوفتین. بخشی از قدرت عاطفی بویایی به این بر می گرده که حس ما به دستگاه لیمبیک مغز مرتبط میشه. دقیقا کنار بخش فهرستی احساسات ما، آمیگدالا و نگهدارنده ی حافظه و هیپوکمپوس قرار داره. به همین خاطره که بوها می تونن از نزدیک با احساسات و خاطرات ما درگیر بشن.

چطور بوی نَگ چَمپا (نوعی عطر ساخته شده از چوب) می تونه سریعا چیپس خوردن رو در اتاق خوابگاه به یادتون میاره. بوییدن، شنیدن، چشیدن، دیدن: همه شون خارق العاده هستن. اما اگر موسیقی مردمی یک چیز رو به ما یاد داده باشه، علاوه بر پند و نصیحت هایی درباره ی روابط ، وقتی از حس ها حرف میزنیم، منظورمون لمس کردنه. آهنگ هایی راجع به لمس های جادویی و طلایی شنیدین، نامرئی بودن و لمس کردن یکی دیگه و از این جور چیزا یا حتی چیزایی که نباید لمس بشن. حس لامسه خیلی خیلی مهمه. به خصوص در دوران اولیه ی تکامل. بچه میمون هایی که قادرن ببینن، بشنون و بو کنن اما مادر خودشون رو لمس نکنن، کاملا پریشان می شن.

این فقط یک مثال بی ارزشه. نوزادان انسان که تاز به دنیا اومده ان، اگر ماساژ داده بشن زودتر رشد می کنن و برخی مطالعات نشون داده که کودکان و نوزادانی که توجه فیزیکی کافی به اونها نشده در طول رشد با خطر بالایی از نظر احساسات، رفتار و مشکلات اجتماعی قرار دارن. درواقع حس لامسه ی شما ترکیبی از چهار حس پوستی هست: فشار، گرما، سرما، و درد.

اگر نقاط مختلفی از پوستتون رو با یک چیز نرم مثل ماهی لمس کنین، حس های مختلفی از نرمی رو در بخش های متفاوت بدن تون درک می کنین. فقط کافیه اون رو بذارین سرجاش. این حالت برای لیوان داغ یا یک تیکه یخ یا یک نقطه سوزن هم وجود داره. حس می کنین که برخی از نقاط درک حسی کمتر یا بیشتری برای هر کدوم از این چهار نوع دارن. بقیه ی حس های پوستی شامل قلقک، خارش، و تجربه ی حس خیسی میشن که در اون چهار نوع حس متفاوت انواع مختلفی دارن.

در نهایت، حس شما از لمس کردن با نیروهایی در حسگر های استخوان ها، مفصل ها و تاندون ها تلاقی می کنه تا قدرت حسی مغز رو تامین کنه. یعنی حالتی که در اون بدن ما حرکات و حالات خودش رو حس می کنه. شما از این حس برای راه رفتن، رقصیدن، شنا کردن یا حلقه ی هولاهوپ استفاده می کنین. این همون چیزیه که پلیس ها برای تشخیص مست بودن افراد ازش استفاده می کنن و ازوشن میخوان با چشمای بسته به بینی شون دست بزن. این حس شما رو قادر می سازه تا تغییرات در موقعیت بدن تشخیص بدین بدون این که از حس های دیگه کمک بگیرین.

به همین خاطره که شما می تونین با چشمان و گوش های بسته هم حرکت کنین یا حلقه ی هولاهوپ رو به حرکت دربیارین. حس دیگه ای به نام حس دالانی وجود داره که موقعیت سر شما و تعادل تون رو نظارت می کنه. این حس ترازمندی توسط کانال های مجرای نیمه حلقوی که شبیه چوب شور هستن و کیسه های دالانی که پر از مایعات هستن تنظیم میشه و این کانال ها به قسمت حلزونی شکل گوش درونی می رسن.

بنابراین اگر چندین بار دور خودتون بچرخین و یهو بایستین، یک دقیقه طول می کشه تا مایع گوش درونی به حالت عادی برگرده به همین خاطره که احساس سرگیجه پیدا می کنین. این مایع روان درواقع مغز شما رو فریب میده و به اون میگه شما هنوز درحال چرخش هستین. این یک مثال خوب برای این بود که چطور عملکردهای حسی ما می تونن ما رو فریب بدن. 

چه امتیازی به این مقاله می دهید؟
تعداد امتیاز کاربران به هر رتبه
1
2
3
4
5
امتیاز: 0
مجموع آرا: 0

درباره نویسنده


تعداد کل مقالات: 243
تعداد کل نظرات : 35
تعداد کل آرا: 471
تعداد کل بازدیدها: 232303

نظرات کاربران

*