بازگردانی حافظه چطور انجام می شود؟

بازگردانی حافظه چطور انجام می شود؟

نصفه شب بود که برنیس کارش تموم شد. بعد از یک روز طولانی و طاقت فرسا دیگه رمق نداشت. می خواست فقط برسه خونه و یک حمام آب گرم بگیره. داشت توی خیابون ها رانندگی می کرد و ایستگاه های رادیو رو عوض می کرد تا به یک تابلوی ایست رسید و یک چیز عجیب و غریب دید. یک نفر مثل سایه از کامیون در حال توقف که پر از میوه بود بالا رفت و راننده رو بیرون کشید، یک صندوق موز رو برداشت و فرار کرد رفت یک گوشه ای. برنیس کاملا تنش می لرزید، اما اول از سلامت راننده مطمئن شد و بعد با پلیس تماس گرفت. دزد رو به شکل یک مرد رنگ پریده و قدبلند و نحیف توصیف کرد که یک ژاکت تیره و یک کلاه بیس بال به تن داشت. اطلاعات اش رو به پلیس ها داد و بعدش رفت خونه.

چند هفته بعد پلیس ازش خواست تا به پاسگاه پلیس بره تا دزد احتمالی رو شناسایی کنه – کسی که کمابیش با توصیفات برنیس مطابقت داشت و اول صبح همون روز در حال خوردن موز نزدیک محل جرم دیده شده. اگرچه اون فرد اقرار کرد بی گناه، برنیس گفت که همونه و پلیس اون رو زندانی کرد. اما در دفاعیه ی دادگاه، از یک متخصص حافظه کمک خواسته شد و خیلی زود فرد مظنون آزاد شد. درس امروز ممکنه شما رو به یک متخصص ماهر برای شهادت در دادگاه تبدیل نکنه اما زمانی که تموم شه چیزای زیادی درباره ی این که چطوری اطلاعاتی که فکر می کنیم ذخیره کردیم رو بازگردانی می کنن رو یاد می گیریم و این که چرا فرد مظنون به دزدی موز آزاد شد.

ما مدام حافظمون رو در طول روز بازگردانی می کنیم – یادتون میاد که ماشینتون رو کجا پارک کردین، یا این که به گربه تون غذا دادین یا نه، یا به مادرتون بخاطر تولدش زنگ زدین یا نه. از هفته ی پیش یادتون میاد که حافظه ی ثبت شده – مثل این که چطور حرف بزنیم یا دوچرخه سواری کنیم – بیشتر در سطح خودکار و غیرارادی قرار می گیرن.

و حافظه ی صریح مون شامل – بازگو کردن تجربیات شخصی و دانش کلی – میشن که نیاز به هوشیاری و کار پر زحمتی دارن. برنیس باید دقت می کرد، اونا رو رمز گشایی و بعدش هم ذخیره می کرد تا این که به صورت ارادی بتونه جزئیات رو درباره ی جرمی که دیده در شهادتش بگه – رنگ ژاکت اون فرد، چهره اش، چیزی که دزدیده شده، و این که کجا فرار کرده؟ زمان زیادی می بره تا خاطرات رو از ذخیره ی حافظه ی طولانی مدت برگردونیم. و واقعیت اینه که خیلی از اون خاطرات در طول این راه دچار اشتباه میشن. برای درک همه ی راههای شگفت انگیزی که باعث میشه همه چیز رو فراموش کنیم باید بیشتر راجع به چگونگی یادآوری حرف بزنیم. خاطرات مثل کتاب توی کتابخونه ی ذهن شما نیستن.

حافظه ی شما مرتب و تمیز پر نشده – برای این که یادتون بیاد گوشیتون رو کجا جا گذاشتین یا مثلا رنگ موی یک دزد میوه. در عوض حافظه تون مثل یک تار عنکبوت توی دخمه ی نمناک ذهن تون عمل می کنه – یک سری روابط بینابینی که همه ی چیزای مختلف رو زمانی که ذره های اطلاعات به همدیگه میرسن اونا رو به هم ربط میده. مثلا شاید برنیس به یاد بیاره که شب اتفاق افتادن جرم هوا خیلی سرد بوده و ماه کامل توی آسمون بوده تا این که یادش باشه کدوم خواننده توی رادیو می خونده یا این که کامیون های میوه پلاک کالیفرنیا رو داشتن، جایی که پدربزرگش زندگی می کنه.

همه ی اون ذره های اطلاعات توی شبکه ی حافظه – مثل هواف موسیقی، پلاک ها – می تونن به عنوان نشونه های بازگردانی استفاده بشن. مثل زدیابی خورده نان که به یک چیز خاص میرسه. هرچی نشونه های سهوی یا عمدی برای بازگردانی در طول این راه بیشتر باشن، بهتر می تونین برگردین و دنبال خاطره ای که می خواین بگردین. این روش غیرارادی فعال کردن رابطه ها اسمش زمینه سازی یا بعضی وقتا حافظه ی حافظه است. این به معنی نامرئی شدن خاطراتی هست که شما نمی دونستین از قبل دارین و می تونه روابط قبلی رو فعال کنه.

زمینه سازی همون مرور خاطرات هست. از این نوع یادآوری گاهی به عنوان حافظه ی متکی به محتوا یاد میشه. مثلا دارین توی تختتون یک کتاب می خونین و میخواین زیر یک جمله رو خط بکشین اما خودکار دم دستتون نیست. از جاتون بلند میشین و میرین به اتاق کناری تا خودکار کوچولوتون رو پیدا کنین اما یادتون میره و یهو خودتون رو توی آشپزخونه می بینین.

و میگین: چرا؟ ذهنم چرا اینطوری شده؟ چرا اصلا اومدم توی آشپزخونه؟ اینجا چی می خواستم؟ چرا من... حتما یه چیزی می خواستم .. نمی دونم برای چی اومدم.. ای بابا. درست زمانی که مسیر اومده رو بر می گردین و به سمت اتاق تون میرین، محتوای اولیه که در اون یک چیزی رو خوندین و می خواستین زیرش خط بکشین رمزگشایی میشه و یادتون میاد که دنبال خودکار رفته بودین، اینطوری حافظه برمی گرده. یادتون میوفته که اوه! باید برم خودکار بیارم. اگر حافظه بعضی مواقع متکی به محتواست، گاهی هم متکی به شرایط و بعض اوقات هم مطابق با حس حال هست.

به این معنا که شرایط و عواطفمون می تونه به عنوان نشونه های بازگردانی استفاده بشه. اگر سر درد بدی داشته باشم و روز خیلی بدی رو گذرونده باشم، بیشتر به بازگردانی خاطرات بد تمایل دارم چون دارم برای روابط بد زمینه سازی می کنم. ولی اگر آروم و خوشحال باشم، احتما برگرداندن خاطرات شاد خیلی برام بیشتره و این باعث طولانی تر شدن زمان خوشحالی من میشه. نوع دیگه ای از بازگردانی حافظه که خیلی هم بامزه است و ربطی به مو قعیت و عواطف مون نداره، همون ترتیب اطلاعات دریافتی ماست. مثلا صبح یک لیست از موارد خریدتون می نویسین. یادتون میاد که لیست رو توی خونه جا گذاشتین. احتمال این که موارد اولیه ی لیست رو به یاد بیارین نسبت به همه ی موارد میانی لیست خیلی بیشتره – مثلا موز و نان – و همینطور موارد انتهای لیست مثل خیارشور و پنیر. این مورد به عنوان تاثیر مهم جایگاه شناخته میشه.

شاید به خاطر این باشه که مواردی که اول از همه یادداشت شده از چیزی به نام تاثیر تقدم استفاده کرده ان و باعث شده ان که وارد حافظه ی طولانی مدت شما بشن چون بیشتر مرور شدن. در حالی که آخرین کلمات فعال در حافظه در اثر تاثیر تازگی باقی مونده ان. اما اون کلمات بیچاره ای که اون وسط قرار گرفته ان از چیزی تاثیر نگرفتن و بنابراین از مغز فرار کرده ان به خاطر همینه که دستمال توالت، غذای سگ، خمی دندان، یا کلوچه هاتون تموم شده ان. آخه کی کلوچه رو یادش میره؟ اما با همه ی این ترفندها و روابط، هنوز هم اشتباهاتی رخ میده و حافظه به درستی کار نمی کنه و خب ما یک چیزایی رو فراموش می کنیم. فراموشی می تونه به اندازه ی همون لحظاتی که میگیم: نوک زبونمه، الآن میگم، مرد بود، مو داشت، صورت و سر شونه اش چه شکلی بود اعصاب خورد کن باشه. یا مثل کلایو ویرینگ بزرگ باشه – کسی که آسیب اعصاب شناختی اش باعث شد گذشته رو به خاظر بیاره و خاطرات جدید بسازه.

البته همه ی ما یک چیزایی رو فراموش می کنیم و معمولا به یکی از این سه روش این کار رو می کنیم: نیم تونیم رمز گشایی کنیم. یا توی بازگردانی مشکل داریم یا چیزی رو که روانشناسان بهش میگن زوال حافظه رو تجربه کردیم. گاهی فراموش کردن یک چیز به این معناس که اصلا وارد اولین مرحله ی رمز گشایی نشده. منظورم اینه که به همه ی چیزایی که در در هر لحظه اطرافتون اتفاق میوفته فکر کنین. در واقع ما فقط کسری از اون چیزی که احساس می کنیم رو متوجه می شیم و فقط می تونیم بخشی از اون اطلاعات رو به صورت ارادی در مدت خاصی به ذهن بسپاریم. بنابراین خیلی چیزا رو در لحظه از دست میدیمو نمی فهمیم، تمایل به رمزگشایی اونا نداریم، به همین خاطر به یاد نمیاریم.

برنیس یک ژاکت تیره، خواننده ی رادیو و موزها رو به یاد میاره ولی چیز زیادی درباره ی راننده یا رنگ کفش دزد یادش نمیاد. به این ترتیب خاطراتی که رمزگشایی شده ان هم مستعد زوال حافظه یا فراموشی در طول زمان هستن. نکته ی جالب اینجاست که اگرچه ما یک چیزایی رو خیلی زود فراموش می کنیم، میزان اطلاعاتی که فراموش می کنیم می تونه بعد از یک مدت کاهش پیدا کنه.

به این معنا که برنیس نیمی از چیزایی رو که اون اول حادثه فراموش کرده بود بعد از چند روز به یاد آورد. اما اون چیزایی رو که هنوز به خاطر داشت رو نگه داشته بود چون حدی که ما فراموش می کنیم ثابت هست. بیشتر اوقات فراموش کردن به این معنا نیست که حافظه ی ما پاک شده، بلکه به این معنیه که ما می توین به دلیل عدم بازگردانی ازش درخواست یادآوری کنیم. همه ی ما مسئله ی رایج نوک زبان رو می دونیم – همونی که فکر می کنین یک کلمه رو می دونین که اسم یک حیوان عجیب و غزیب سخت پوسته که عین توپ جلو میره. یک جورایی جالب و عجیب به نظر می رسن و من فکر می کنم که یک چیزی مثل خوره یا همچین چیزی دارن... این چه موجودیه؟

این همون موقعیه که نشانه های بازگردانی به کمک میان. اگر بگم که با حرف گ شروع میشه، ممکنه سریع اطلاعات رو باز کنین و بگین – گورکن! گاهی مشکلات بازگردانی از خاطرات دیگه ای که وارد این راه میشن نشات می گیرن و لزوما مغز رو به هم میریزن. گاهی چیزای قدیمی که قبلا یاد گرفته شده ان از یاداوری چیزای جدید جلوگیری می کنن. – مثلا اگر یکی از رمزهای عبور رو تغییر بدین، هربار رمز قبلی رو به یاد میارین و وارد می کنین. به این میگن تذاخل پیش فعال یا عملکرد پیش رو. در مقابل اون تداخل واکنش یا عملکرد برعکس قرار داره. که در زمان یادگیری چیزهای جدید در مسیر یادآوری اطلاعات قدیمی اتفاق میوفته. اگر یادگیری زبان اسپانیایی رو شروع کردین، ممکنه با زبان فرانسه ای که توی ذهنتون نمایش داده میشه تداخل پیدا کنه.

بازسازی و استنباط های زیادی در هنگام بازیابی حافظه درگیر میشن. و هربار که اونا رو توی ذهنتون مرور می کنین ممکنه به یک دوست مربوط بشه یا کمی تغییر می کنه. بنابراین به طریقی همه ی ما دائما در حال دوباره نویسی گذشتمون هستیم.در حالی که این یک بخش اجتناب ناپذیر از طبیعت انسان ها به حساب میاد، می تونه گاهی خطرناک هم باشه.

اطلاعات گمراه کننده می تونه به درون حافظه راه پیدا کنه و حقیقت رو تغییر بده – و بله یک مورد تاثیر گذار برای این مورد هم وجود داره. بهش میگن تاثیر اطلاعات غلط. الیزابت لوفتوس، روانشناس آمریکایی متخصص حافظه ده ها سال از عمرش رو صرف این کرده که شاهدان عینی چطور سهوا بعد از یک حادثه یا جرم خاطرات شون رو بازسازی و دستکاری می کنن.در یک آزمایش دو گروه فیلمی از یک تصادف رو می دیدن. کسانی که ازشون پرسیدن ماشین ها وقتی با هم برخورد کردن چقدر سرعت داشتن، سرعت بالاتری رو تخمین زدن تا کسانی که ازشون درباره ی شدت ضربه ی ماشین ها به همدیگه سوال پرسیده شده بود. شدت ضربه به عنوان یک عبارت راهنما برای اون ها عمل کرد و در واقع حافظه ی شاهدان رو تغییر داد.

– به قدری که یک هفته ی بعد زمانی که ازشون پرسیده شد آیا شیشه خورده روی زمین دیدن یا نه، اونهایی که کلمه ی شدت ضربه رو شنیده بودن احتمال بیشتری برای گزارش دادن ذره های شیشه داشتن. در حالی در اصل، در فیلم اصلا نشون داده نشده بود. در مورد برنیس، شانس به یاد آوردن دزدی در صورتی تغییر می کرد که در دادخواهی به جای هل دادن راننده از تجاوز به حریم استفاده می شد.

این نوع تداخل و اطلاعات گمراه کننده حتی می تونه خودش به شکل یک نسبت دادن اشتباه خودش رو نشون بده. مثل زمانی که اصل خاطره رو فراموش می کنیم یا به اشتباه به یاد میاریم. در مورد برنیس، وقتی که فرد مظنون رو در دادگاه دید، فکر کرد که اون رو از شب دزدی به یاد اورده در حالی که در واقعیت اون مرد در ساعاتی پیش از اون برای برنیس قهوه اش رو آورده بوده. حتما حافظه ی برنیس بارها قبل از این که به دادگاه برسه دستکاری شده بوده. انگار اون بارها داستان شب دزدی رو برای خودش زندگی کرده بود، چه در ذهن خودش و چه زمانی که برای دیگران تعریف اش می کرد. و هربار که به جاهای خالی می رسید سعی می کرد با حدس و گمان های منطقی اون ها رو پر کنه. فقط قضیه این نیست. ما می دونیم که اون شب برنیس هنگام وقوع دزدی خسته و پر از استرس بوده و میدونیم که حالات ما می تونه روی یادآوری و فراموشی ما تاثیر بذاره.

از اونجایی که حافظه یک بازسازی و بازتولید وقایع گذشته است، نمی تونیم فقط به خاطر این که یک خاطره واقعی به نظر می رسه از واقعی بودن اش مطمئن باشیم. الیزابت لوفتوس این رو میدونه. اغلب اوقات برای شهادت در برابر صحت شاهد عینی ازش خواسته میشه تا در دادگاه شرکت کنه. در واقع از همه ی زندانیان آمریکایی که بر اساس شواهد دی. ان. اِی در پرونده ی بی گناهی تبرئه شدن، از یک گروه حدود 75 درصدشون در اثر اشتباه شاهد عینی مجرم شناخته شدن. این یعنی یه عالمه انسان بی گناه. البته برنیس قصد بدی نداشت و آدم صادقی هست اما همه ی این عوامل – مثل حالات، بازگو کرد، پیشنهاداتی که از منابع بیرونی به مغز میشه، -- با تاریکی و یک لحظه دیدن و گذر زمان و یا حتی صدای اون خواننده ی رادیو ترکیب شده و منجر به شناسایی اشتباه دزد میشه. معلوم شد که حافظه ی انسان یک بخش بسیار ظریف هست.

ما همگی نتیجه ی تولید داستان هایی هستیم که به خودمون می گیم. 

چه امتیازی به این مقاله می دهید؟
1
2
3
4
5
averageامتیاز: 0
sigmaمجموع آرا: 0

ایشان مترجم و مولف مقالات علمی سایت چگانه هستند.

تعداد کل مقالات: 243
تعداد کل نظرات : 29
تعداد کل آرا: 398
تعداد کل بازدیدها: 89630


نظرات کاربران


(فیلد اجباری)
(فیلد اجباری)
(فیلد اجباری)